"مباد آن که کسی بيند فريب خورده به تکرارم" و يک غزل ديگر
سيمين بهبهانی
سه شنبه ٢۴ خرداد ١٣٨۴ – ١۴ ژوئن ٢٠٠۵
مباد آنکه کسی بيند فريب خورده به تکرارم
در اين کشاکش خودکامان، نجات از که طلب دارم؟
به حيرتم که از اين خامان زمام را به که بسپارم؟
يکی به کار دغلبازی يکی به خانه براندازي
به سود کار وطن باری، کدام را به حساب آرم؟
به شام سفره بياندازم، طعام خون جگر سازم
فرارسند ز ره سرخوش، معاندان جگرخوارم
به شب که خواب فراز آيد، هراس و دلهره باز آيد
هزار شکلک ابليسی برآيد از در و ديوارم
يکی دو دست به خون شسته، مدد ز جهل و جنون جسته
دوشاخه می کند انگشتان ميان ديده بيدارم
يکی به قهقهه می خندد، صداش طنطنه می بندد
که از تو سايه ی امضا را به هر طريق طلبکارم
فريب و فتنه فروشان را بر اين معامله کوشان را
زمن تصور بيعت چيست؟ کزين مبايعه بيزارم
فريب خورده به اول بار، سزاش نيست ز کس آزار
مباد آنکه کسی بيند فريب خورده به تکرارم
اگرچه مصلحت آئينم ولی صلاح نمی بينم
که صحه از سر نادانی بر اين مصالحه بگذارم.
تو رخت زندان تنت و من تماشا کنم؟
چگونه با دشمنت به دوستی تا کنم
تو رخت زندان تنت و من تماشا کنم؟
تو رخت زندان تنت و من بمانم خموش.
قسم به زن، نازنم اگر محابا کنم.
اگر چه تلخ است حق، نمی توانم نهفت
زبان از آن بايدم، که آشکارا کنم.
زبان سرخ مرا، غم سر سبز نيست
به پای حق می روم، ز سر چه پروا کنم.
ببين دل تنگ من، خدای خوبم بگو
که با کدامين دعا دو دست بالا کنم؟
ز نور، يک آیه بس، که با گلی روشني،
به شام زندانيان دريچه ای وا کنم.
گروه دور از خدا مدار جهل اند و ظلم
خدای من، کافرم اگر مدارا کنم
هزار يوسف ببين به بند اينان اسير
نه موجب لعنتی که بر زليخا کنم
نه باعث تهمتی که گرگ را بسته اند
بگو که از اين گناه که را مبرا کنم؟
ببين که با بنديان، برادران زمان
چه کرده اند از ستم، چگونه حاشا کنم؟
به حکم ديوان بلخ، چه نارواها رواست
نقيض احکامشان بيار، امضا کنم
تابستان هشتاد و يک


0 Comments:
Post a Comment
<< Home